تبليغاتX
دل نوشته های کوچک یک سالک خوشخرام
بلاخره خواب پسرك تعبير شد و همون طور كه قول داده بود بعد از تكميل پازل 4 تايي پسرك دست نابغه رو گرفت و با هم رفتند براي زياذت خورشيد آرزوها...

براي ما اين اولين پر ماجرا تبديل شد به زيباترين خاطره انگيز ترين و بهترين...

يادش به خير...

نوشته شده توسط من و همسرم در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 |
و بالاخره 4 تایی موعود تکمیل شد. وعده های مرد سبیلوی مودب به وقوع پیوست و پسرک خنده رو به همراه نابغه دوست داشتنی که حالا همنفس ابدی پسرک شده، دارند اماده می شند برای سفر...برای آینده و .... برای تلاشی خستگی ناپذیر.

خدایا شکرت... به خاطر همه لطفی که در حق پسرک داشتی و به خاطر همه چیز... حالا وقتشه که پسرک به قولش وفا کنه... ای ماه تابان ...ای شمس الشموس و ای خورشید آرزوی عاشقان... لطفی کن و عاشقان مشتاقت رو برای پابوس دعوت کن... ممنون به خاطر این همه کرامت....


نوشته شده توسط من و همسرم در پنجشنبه یکم مرداد 1388 |
دیشب داشتم به این فکر می کردم که فاصله غم و شادی چقدره؟... وقتی به ماجراهای دیروز فکر می کنم می بینم این فاصله بسته به اعمال ما می تونه خیلی دور باشه یا خیلی نزدیک...

فاصله بین خرد شدن اعصاب پسرک خنده رو (که البته دیروز کمی گرفته بود) در باب کلاس گذاشتن های پیاپی استاد معظم دانشگاه پر افتخار نیمه آزاد غیر اسلامی و غم های کوچک او به خاطر وعده های سر کاری مرد مودب سبیلو و عدم حضور هموطن دوست داشتنی اش در سرزمین کفر، تا تماس با پدر و مادر که دیگه از چند وقت پیش جور دیگری به هم نگاه می کنیم، خیلی زیاد نبود...

وقتی برگشتم به دار المجانین 904، تو راه یار دوست داشتنی نازک دل رو دیدم که زانوی غم بغل کرده بود... سعی کردم کمی با حرف هام آروم تر بشه ... و وقتی رفتم بالاتر و موج شادی رو تو چهره رفیق شفیق تازه داماد دیدم، پی بردم که فاصله غم و شادی می تونه چقدر کوتاه باشه... فقط 9 طبقه... که البته اگه با آسانسور بری، زودتر می رسی!

یا حق

نوشته شده توسط من و همسرم در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 |
خیلی وقت بود که برای وبلاگم دست به قلم نبرده بودم. تو این چند وقت بی خبری، کاری کردم کارستان: ازدواج با نابغه بی نظیر و با محبتی که بدون شک از این به بعد اولین، بهترین و تاثیر گذار ترین شخصیتی است که تو زندگی ام هست.

نمی تونم بگم بین روز های زیبای بعد از ازدواج کدوم یک رو بیشتر دوست دارم. چون هر کدوم برای من عطر  حضور همراه و همنفس بی نظیرم رو داره... هر روزش برای من و برای ما خاطره انگیز و زیباست...

ضمنا از این به بعد این وبلاگ، وبلاگ من نیست... وبلاگ ما است... من و همسرم

نوشته شده توسط من و همسرم در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 |
 
 زندگی صحنه زیبای هنر مندی ماست

هرکسی نغمه خود خواند واز صحنه رود

.

.

.

و این سان بود که انیشتین ما زیبا زیستن را آموخت.و چه  خوب می دانست و می گفت که دنیا حاصل یک بعد نیست وبا یک بعد نیز دنیا را نمی دید.

راست می گفت دنیا بزرگ او بس زیبا تر و بزرگتر از تک در یچه خیلی ها به زندگی بود

انیشتین این روزها به فکر دفاع از دو سال عاشقانه اندیشدن وکار کردن است

می دانم که تو مثل همیشه موفقی .

نوشته شده توسط من و همسرم در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 |

حاصل گفتگو های سه روزه من و نابغه نزدیکی آرا و تفاهماتی بود که خیلی ما رو مصمم تر کرد به انتخاب راه درست. گفتم این روز ها خاطره ای بی نظیر خواهد شد برای آیندگان و اگر گردگار بخواد چه خاطره هایی گوییم ما ...

روز اول از یک امتحان سخت شروع شد. سوالاتی صریح که نمی شد به قطعیت راجع به خیلی هاش اظهار نظر کرد. وقتی جواب میدادم سعی کردم انصاف رو رعایت کنم. همه چیز رو اون طوری که هست معرفی کنم...منصفانه و بدون دروغ. تجربه مرحوم عموجان (روحش شاد و یادش گرامی) به من آموخت که همیشه صداقت بهترین راهه... شاید اون موقع کسی به من می گفت راست باز و پاک باز وامیر باش. همین طور هم شد. نمی دونستم که این صداقت می تونه نابغه تیزهوش رو متقاعد کنه به یک انتخاب مهم و نزدیکی به من برای همکاری جهت کار کارستان.

روزهای شلوغ پایتخت و هیاهوی انتخابات که احتمالا برای همه خاطره انگیزه میشه، ان شائلله برای ما خاطره انگیز تر از همه میشه... به قول نابغه نمی دونم اون روز چند بار طواف کردیم اما هیچ کس خستگی راه طولانی رو حس نکرد... پرسیدم و جواب داد.. پرسید و جواب دادم تا تمام شد وقت ما ... طبق عادت شب قبل، از سه کلمه معنی دار پرسیدم و گفتم التماس دعا...

روزدوم بهونه انتقال یک سری اطلاعات و خواندنی های مفید بود. اما اگر نبود هم ما خود مقصود بودیم و کعبه و بتخانه بهانه!... نمی دونم چطور به ذهنم اومد پیشنهاد اقامه نماز اول وقت در مسجد با شکوه. اما هر چه که بود می دونم این هم عاملی شد برای تسریع  معرفت و تحکیم مودت و نزدیکی قلوب. تو راه نگران بودیم که این اولین نماز رو مرسیم کامل بخونیم یا نه و شکر خدا اولین نماز برای ما شد خاطره انگیزترین. ..گفته بودم نابغه به جای اینکه از اعتقاداتش نون بخوره، نون اعتقاداتش و قلب پاکش رو می خوره... نمی دونم.. بد جوری معتقد شدم به قلب پاک و دعاهای کارسازش...

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا     بر منتهای همت خود کامران شدم.

بعد مسیر منحرف شد به سمت نان و پنیر و گربه ملوسی که آبروی پیرزن رو جلوی ما برد... و برگشت از شلوغی به آرامش. چیزی که بیش از همه من رو امیدوار می کرد این بود که کسی هست تو این امتحان برای من تقلب برسونه ... . انصافا اگر لطفی نداشت نابغه پس دلیل این تقلب ها چه بود.؟ اما به قول شاعر:

 

باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟  دیگر به اب زمزم و کوثر چه حاجت است؟

بسیار آمدند و فراوان، نیامدند            من لشکرم خداست، به لشکر چه حاجت است

 

در بازگشت از امدن کبوتر ها روی بام سوال کردم  و باز هم انتخاب هوشمندانه برای انتخاب کلمات من رو تا حدودی به پیش برد.

 

روز سوم با غافلگیری سروع شد. اول علی پیام داد که حتما برای پاسخ یکی از دو سوال مهم پیش رو برو به پژوهشگاه. بعد از اون پیام دادم که آیا خبری هست در پشت بام خبری هست یا نه؟ ... و فرمودند که فعلا در حال نظاره موجودی غیر قابل تحمل هستیم...!!! پژوهش برای گذران وقت و علافی های عدیده فرصتی شد برای بهونه دیگری به نام پایان نامه. صبر کردم برای دیدار . بعد گفتم براش از تماس هایی که با منزل داشتم و او هم گفت برای من از حس ششم مادرانه... و پایان قدم زدن هم دیده شدن بود توسط کسانی که ای کاش نمی دیدند...

عصر دیدار منجر شد به ذکر حوادث و شرح ماجرای دسته گل هایی که دوست کرمانی کنجکاو به آب داده بود و  بعد هم در جستجوی گفتگو... به هر حال پیدا شد و در هوای نسبتا سرد و نم نم باران و باد، گفت برای من از مخاطره مواجه با رقیب. اولش ته دلم لرزید ولی بعد گفتم از اعتماد به نفس و اتکا به حق... هماهنگی ها انجام شد. حتی گفتیم از قصه آنچه باید خود تعیین کنیم و دیگران محکوم باشند به اجرای تصمیمات ما...  با افسردگی برگشتم. تو راه پیام دادم تا بخونه آیات 45 تا 56 رو. بعد از رسیدن و اظهار خستگی و افسردگی برای ساسان، تماس گرفت و قرار ما شد ملاقاتی پس از مناجات. اول از همه از حافظ گفتم که فرمود:

 

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند       چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

 من ار چه در نظر یار خاکسار شدم       رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را       کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

 

و بعد پرسش از سوالی که سخت در برگشت ذهن من رو مشغول کرد. اما با آرامش جواب داد که نگران نباش و سوالات دیگری هم هست برای پرسیدن.

صبح چهار شنبه هر کاری کردم بعد از نماز نتونستم بخوابم. نوشتم از قصه بی خوابی و شعری که گفت:

یار دستنبو به دستم دادو دستم بو گرفت


این چه دستنبو که دستم بوی دست او گرفت

 

 

و  در پاسخ فرمودند:

حیران شده ام که میل جان با من چیست....و اندر گل تیره این دل روشن چیست

خیلی امیدوار شدم به ادامه و اینکه بالاخره نور چراغ کار خودش رو می کنه. ظهر جلسه تفسیر سوره حجر بود و بحث اندر مکافات بررسی مرجع ضمیر در شعر صائب تبریزی. به هر حال با صدایی گرفته و با دلی پر امید نابغه من رو امیدوار کرد به ادامه مسیر سخت. و دیگر اینکه به قول حافظ:

 

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست       ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار       کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به موییست هوش دار       غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
معنی آب زندگی و روضه ارم       جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست
مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند       ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست
راز درون پرده چه داند فلک خموش       ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست
سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست       معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست       تا در میانه خواسته کردگار چیست

 

نوشته شده توسط من و همسرم در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 |

پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان

 

رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچكس از جاي او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين

 

بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها
زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ،دورت مي كند

 

كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود

 

مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود

تا كه يكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا

 

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

 

مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد

 

زنده یاد قيصر امين پور

نوشته شده توسط من و همسرم در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 |
سخت ترین کار دنیا محکوم کردن یک احمق است. (وینستون چرچیل)
نوشته شده توسط من و همسرم در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 |
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

زده ام فالی و فریاد رسی می آید.

نوشته شده توسط من و همسرم در شنبه شانزدهم خرداد 1388 |
امروز ایشان فرمودند:

پاک باش... بی باک باش...


نوشته شده توسط من و همسرم در شنبه شانزدهم خرداد 1388 |